
نام داستان:خانه ی وحشت،House of Horrors
نوع داستان:ترسناک
نویسنده:سارا
شخصیت های داستان:ساراح،رزا،جیم
شاید شما با خوندن این داستان بگید هیچ ترسناک نیست و میتونست از این ترسناک تر هم باشه
اما شماها میتونید خودتون رو جای شخصیت های داستان بذارید
اینطوری بهتر میتونید اتفاقایی که توی داستان بیفته رو درک کنین وداستان جذاب تر به نظرتون برسه
واسه خوندن این پارت10 از داستان به ادامه مراجعه کنید

با صدای در جیم به خودش اومد که یکی با موهای پریشون و لباسای بلند و گشاد وارد اتاق شد
ـ جیـغ
رزا موهاشو زد کنار
ــ منم ... رزا ... اومدم یه بالشت بردارم
ـ ترسناکترین موجودی که تو عمرم دیدم الآن بود
ــ چرا آخه ؟
ـ ولی خوب شد اومدی
ــ منظورت ؟
ـ هیچی ... خیالاتی شده بودم ... اصلاً بیخیال
رزا بالشت و برداشت و رفت خوابید
روز بعد
جیم با صدای جیغ رزا از خواب بلند شد و نگاهی به دور و برش انداخت
ـ آهههه چه اتفاقی میتونه افتاده باشه ؟
بعد از اتاق خواب خارج شد
ـ چی شده ؟ گریه واسه چی ؟
جیم نگاهش به گربه ی سیاهی خوردکه از پنجره ی روبه حیاط نگاه میکرد
ـ ا این یه گربست ... ترس واسه چیه ... ترس نداره که
بعد واسه ترسوندن گربه به جلو رفت که اونو فراریش بده اما گربه با چشمای زردی که داشت تو چشمای جیم نگاه میکرد ... جیم لحظه ای چشماشو بهم زد ... بعد پنجره رو بست و پرده هارو کشید
ـ خب دیگه چیزی نیست ... من برمیگردم ...
بعد رفت تو اتاق خواب تا لباسش رو عوض کنه
صدای ضربه زدن به پنجره ترس رزا رو بیشتر کرد
جیم در حال عوض کردن لباسش بود متوجه همون گربه تو اتاقش شد
گربه به جیم ذل زد بود و نگاهشو از روی جیم برنمیداشت
جیم خیلی سریع لباساشو عوض کرد
خواست از اتاق خارج شه اما هر چی دستگیره ی در و کشید در اتاق باز نمیشد
گربه خودشو به پای جیم میکشید جیم از ترس هیچ تکون نمیخورد
تا اینکه متوجه شد گربه نیست
صدایی که از پشت تخت جیم میومد ترس جیم رو دو برابر میکرد
متوجه یکی پشت تختش شد ( همونی که توی عکس جیم افتاده بود )
جیم به عقب قدم برمیداشت و اون سینه خیز روی زمین سمت جیم حرکت میکرد
صدای شکستن قزروفاش فضارو پر کرده بود
جیم تا جایی که میتونست به عقب حرکت کرد تا اینکه خورد به در اتاق و افتاد رو زمین
ترس جیم باعث جیغ زدنش شد اما اون جلوی دهن جیم رو گرفت
موهاشو دور گردن جیم حلقه کرد و دستاشو از گونه تا گردن جیم کشید
ناخنای بلندش باعث پاره شدن گردن جیم شد در حدی که خون گردنش ریخت روی یقه ی لباسش
جیم خواست از اون فرار کنه اما هر کاری کرد اون بیشتر جیم رو آزار میداد تا اینکه جیم تونست در اتاق و باز کنه
چند لحظه ای جیم از حیاط سر در آرود که نگاهش به همون دختر خورد که جلوی جیم وایساد
در حالی که موهاش جلوی صورتش بود و فقط یکی از چشماش معلوم بود داشت خون گریه میکرد
ـ خدای من کمکم کن
ــ جیـــــــــــم ... کجایی تو ؟ جیـــــــــــــــــــم ؟... جیم با توأم ...
بعد در اتاق جیم رو زد و وارد اتاق شد ... متوجه شد که جیم تو اتاقش هم نیست ... بعد از دری که به حیاط راه داشت وارد حیاط شد
ــ جیم ... !!!!!!!!!!!
جیم برگشت و به رزا نگاه کرد و قطره ای اشک از گوشه ی چشمش چکید
ــ چرا اینطوری شدی ؟؟؟؟؟؟ ... چه اتفاقی افتاده واست ؟ ... جیم ... حرف بزن ... با تو أم
ـ ...
بعد دستشو به گردنش کشید ... دستاش پر خون شد
ـ رزا میشه تا چند روزی از اینجا بریم ؟
ــ چی ؟ ... پس ساراح چی ؟
ـ رزا ... هیس ! ... فقط چند روز ... خواهش میکنم ... ببین حالمو ؟ ... اونا تا نکشنمون دست از سرمون برنمیدارن ؟ ... رزا خواهش میکنم قول میدم بعد همین چند روزه خودم کمکت کنم تا ساراح و پیدا کنی ... فقط چند روز ...
ــ جیم ... تو منتظر تصمیم من نباید باشی ...هر چی بگی قبول میکنم ...
ـ ممنونم رزا
ــ اما جیم ... با این سر و وضعت میخوای از خونه خارج شی ؟ ...
ـ سر و وضع خودتم انقدر مناسب نیست
بعد دوتایی زدن زیر خنده
جیم رفت دوش گرفت و لباساشو عوض کرد
و رزا هم آماده شد و وسایلشون و برداشتن و رفتن بیرون
بعد از کلی فکر کردن جیم تصمیم گرفت که برن خونه یکی از دوستاش
فردای اون روز صاحب خونه اومد دم در خونه ... در خونه رو باز کرد و وارد خونه شد
کل خونه رو گشت اما اثری از جیم و رزا نشد
واسه همین از خونه خارج شد
ــ جیم ... خیلی دوستت واسم آشناس انگار یه جا دیدمش ... اما نمیدونم کجا ؟
ـ چی میگی تو ؟
دوست جیم وارد اتاق شد
ه ـ چه عجب یروز اومدی پیش دوستت جیم ؟
ـ خودت که میدونی این روزا سرم خیلی شلوغه هَری
ه ـ خب ... خوش اومدید ... راستی ... معرفی نمیکنی ؟
ــ رزا هستم ...
ه ـ هم اسمش واسم آشناس هم ... قیافت چهرت ... اوووم نمیدونم من کجا شما رو دیدم ؟ ... فکر نمیکنم قبلاً تو رو با جیم دیده باشم
ــ درسته ... راستش منم همین سؤال و از شما داشتم ... من شمارو جایی ندیدم ؟
ه ـ نمیدونم گمون کنم ...
ـ خب هری خبری از بقیه بچه ها نداری ؟
ه ـ نه چند وقتیه زیاد حالم خوب نیست ...
ـ آخه چرا ؟ چی شده مگه ؟
ه ـ بیخیال ... من الان برمیگردم
بعد از جاش بلند شد
ــ کی میریم دنبال ساراح ؟؟ ...
ـ نمیدونم ...
ــ نمیدونم یعنی چی ؟
ـ رزا ... این همه وقت صبر کردی خواهش میکنم بازم صبر کن
ــ میخوای چیکار کنی ؟
ـ نمیدونم ... باید یه فکری کنم
ــ در مورد ؟
ـ اینکه چطوری اینارو از خودمون دور کنیم ... اینطوری جای اینکه ما دنبال کسی بگردیم ... بقیه میان دنبال جسد ما ...
ــ اینطوری نگو ... حس میکنم تو از ساراح خبری داری و هیچی به من نمیگی
ـ اینطور نیست من حتی ساراح و ندیدمش و نمیشناسم ... فقط از اتفاقای دیروز این حرف و زدم
ه ـ سـ ساراح ؟
ـ تو کی اومدی ؟
ه ـ ......
ــ ساراح دوست منه ... من و دعوت کرده ولی انگار داره قایم باشک بازی میکنه ... خبری ازش نیست
ـ هری ... تو میشناسیش ؟ ...
هری سرش و به علامت تأیید تکون داد
ـ هری اگه ازش خبری داری بگو ... رزا خیلی وقته دنبال ساراحه
ه ـ آهههه ... راستش چند وقتیه ازش خبری ندارم ... هر چی گوشیش و گرفتم جواب نداده و ...
ــ آدرسی ازش نداری ؟
ه ـ داشتم ... اما زنگ زدم برنداشت ... یا برداشت و حرفی نزد ... همین دیروز ... دو ماهی میشه که جواب نداده
ــ دیروز به همون آدرس جدیدش تماس گرفتی ؟
ه ـ آره برداشت کلی الو گفتم ...
جیم نگاهی به رزا انداخت
ه ـ هر چی حرف زدم هیچی نگفت ... خیلی نگران شدم ... خیلی دنبالش گشتم ... به شماره های قبلیشم تماس گرفتم ... آدرس قبلیشم رفتم گفت که از اینجا رفته دیگه نمیدونم
ــ اوووهم ...
ـ میخواید چیکار کنید خب ؟
ــ تو خودتو جدا از این مسئله میدونی ؟
ـ خـ خب ... نه ... هم تو میشناختی اون و هم هری ...
ــ آره ولی ... تو قول دادی به من کمک کنی
ـ درسته ... باشه
ه ـممنونم جیم
ـ از کی میخواید شروع به کار کنید ؟
ه ـ هر چی زود تر بهتر
ــ خب یه مهمونی میگیریم ...
جیم و هری برگشتن به رزا نگاه کردن
ــ بعد جیم ... به علت اینکه دوستشو با همه آشنا کنه ... یه مهمونی دور همی میگیره ... چطوره ؟
جیم با تعجب ب رزا نگاه میکرد و هیچی نمیگفت
ــ منظورم اینه که خب تو اون خونه اتفاقای عجیبی واسه من و تو افتاده ... میخوام ببینم اگه جمعیت زیادی جمع شیم بازم این اتفاقا میفته ؟؟
ـ ......
ه ـ در مورد چی صحبت میکنی ؟؟؟؟
ـ روز مهمونی میفهمی ؟ فقط کافیه جیم تأییدش کنه
هری نگاهی به جیم انداخت
ـ خیله خب
ه ـ مهمونی رو کی میذارید ؟ ... البته ...
ـ فردا ...
ــ تا فردا که وقت زیادی نیست بهتره بندازیم دوشنبه ی همین هفته یعنی دو روز دیگه
ـ ..........................
ه ـ ولی جیم ... بهتره بگی تولد رزاست ... اینطوری تولدشو جشن گرفتی ... چطوره ؟
ـ خوبه ...
ــ یعنی دروغ بگیم؟
جیم یه پوزخند زد
ه ـ اتفاقی افتاده ؟
ـ تا اینجا که داریم دروغ میگیم باقیشم مشکلی نداره
رزا بلند شد رفت
ه ـ این چش شد ؟
ـ نمیدونم ... خب ... بیخیال بگو
ه ـ نمیدونم ... اما این موضوع چه ربطی داره به پیدا کردن ساراح ؟
ـ ......... خب .......... بعد که نتیجه رو گرفتیم شاید بشه از همین طریق ساراح رو پیدا کنیم ...
ه ـ راستی جیم ... در مورد کدوم خونه حرف میزنید ؟ ... خونه تو چه ربطی به ساراح داره ؟
ـ .........
ه ـ نمیخوای بگی ؟ ... کم کم داری منو با این حرفات میترسونی
ـ به زودی متوجه میشی
ه ـ من میرم بخوابم
بعد از جاش بلند شد و دو تا بالشت و دو تا پتو اورد واسه جیم و رزا ... هری تو ش بود و روی تخت دراز کشید و شماره ی ساراح گرفت ...
ه ـ الو ... الو ساراح ... سلام ... خوبی ؟؟ ... جواب بده میخوام صداتو بشنوم ؟؟ ساراح
بعد گوشی رو قطع کرد
ه ـ أه بازم نشد
بعد از کلی فکر خوابش برد
جیم نگاهی به ساعت انداخت ساعت سه إ نیمه شب بود
جیم بعد از کلی فکر سعی کرد که بخوابه رزا هم که بعد از چند روزی خستگی یه خواب راحت داشت
منتظر قسمت های بعد این داستان باشید و با خوندن این داستان ما رو همراهی کنید
| مازیار(نویسنده وبلاگ) | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| من خو نفهمیدم |
| مازیار(نویسنده وبلاگ) | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| من خو نفهمیدم پاسخ:.... |: |